تبليغاتX
ونوس
ای کاش می توانستم تو باشم....اگر می توانستم تو باشم....تمام جهان بودم

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلي بودندباعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست ميکند، به اين مضمون:روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را ازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان.....

+ نوشته شده در  87/07/08ساعت 10:34  توسط سمیرا | 

کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه

 

اینقدر خاطره داری که گویی قد یک قرنه

 

گلوم می سوزه از عشقت،عشقی که مثل زهره

 

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

 

درسته با منی اما به این بودن نیاسایم

 

تو که حتی با چشماتم نمی گویی دوست دارم

 

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

 

وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات

 

هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه

 

اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه

 

فکر می کرم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

 

نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم

 

گله می کنم من از تو ،از تو که اینهمه بی رحمی

 

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

 

چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه آه  

 

تمام قول و عشق تو شبیه مکر روباه

 

شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس

 

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست

 

تو اینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

 

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحم

 

ببخش خوبم اگه این عشق  حیله تورو رو کرد

 

نفرین به دل ساده که به چنگال گرگ خون کرد

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 16:5  توسط سمیرا | 

بی تو دیدم زندگی را می توان باور نمود
می توان شب های بی پایان خود را سر نمود
بی تو دیدم زندگی جاریست در رگ های عمر
غنچه های روز را هم می توان پرپر نمود
می توان در دود یك سیگار هم زندگی را كشت و سوخت
می توان بی گریه ماند
می توان بی نغمه خواند
می توان در سردی یك آه نیز ، خاطرات تلخ خود را تازه كرد
با شمارش های انگشتان دست ، رنج های رفته را اندازه كرد ...
بی تو دیدم قهر نیست
 
جام های زهر نیست
تلخی اندوه هست و كوه نیست!
 
تكدرخت درد هست و جنگلی انبوه نیست!
در فراموشی مطلق می توان آرام خفت
می توان گفت این كه اندر ماورای پنجره
سال های رفته مدفون گشته اند
 
آرزوئی نیست ... انتظاری نیست ...

 اعتباری نیست ... عشق ِ یاری نیست ...
باورم هرگز نبود
بی تو آیا می توان روز را هم شام كرد
ماند و با سر كردن روز و شبی 
زندگی را هم چنین بدنام كرد ؟!
بی تو دیدم مانده ام

بی تو دیدم زنده ام
این منم تنها ، 
تنی و روح خویش
آن تن و روحی كه می آزردمش
كز تن ِ دیگر نماند لحظه هائی هم جدا
از تنی با بوی گرم و آشنا ....
دیدم آری هر تنی تنهاست در بعد زمان
 
در جهان
باورم شد هر تنی را روح و قلب دیگریست 
قصه‌ی پوچی ست یك روح و دو تن ،
من نه بودم تو ، دریغا ، نه تو من !
وای بر من ، بر دل دیوانه ام
كانچه باور داشتم از من گریخت
رشته های بافته با خون دل ، از هم گسیخت
آنچه استاد ازل از عشق گفت
عاقبت بر باد رفت
اعتبار عشق هم از یاد رفت .....

افسانه‌ی من به پایان رسیده است
و احساس می كنم كه این آخرین منزل است
 
دیگر نه بانگ جرس كاروانی
 
دیگر نه آوای رحیلی!
تنهایی ، آرامگاه جاوید من است
و درد و سكوت
همنشین تنهایی جاودانه‌ی من !

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت 13:40  توسط سمیرا | 

هي دلم مي گيرد از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت مي دهند، دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند و نوري كه تاريكي مي دهد، ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند، دلم مي گيرد از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند، از دوستي كه برايت هديه دو بال براي پريدن مي آورد و بعد پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند......گاهي حتي از خودم هم دلم مي گيرد.

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 14:24  توسط سمیرا | 

باخود ميگويم: اي كاش مثل باران باشيم تا عظمت درياها را نمايان كنيم، زينت دهنده پاييز باشيم، زيبايي شب را بر همگان بباورانيم، نور مهتاب و پرتو شادي را به همه هديه كنيم واهنگ برگها را صفايي ديگر بخشيم تا ديگر رهگذري بي اعتنا گام در كوچه تنهايي مان ننهد وبرگهاي زرد احساسمان را له نكند وتا ديگر كسي نگويد:پاييز غم انگيز است.

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 14:14  توسط سمیرا | 
رفت و من انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا

دوست بدارد وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد

 من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی

 کردن مثل تنها مردن است

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 11:44  توسط سمیرا | 

دستهايت تكيه گاهم بود و نيست

 عشق تو پشت و پناهم بود و نيست

حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم

چيز سبزي در نگاهم بود و نيست

 عشق اين سرمايه بازار دل

 آب اين روي سياهم بود و نيست

ياد آن ايام مشتاقي بخير

عاشقي تنها گناهم بود و نيست

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 11:42  توسط سمیرا | 
احساس غریبی دارم،دلم برای تو تنگ شده است
بوی عطر تو در فضای ذهنم پیچیده
کاش می شد که می فهمیدی بی تو چه دردی می کشم
این است که می گویم مجنون شده ام
حالا ستاره آسمان کدام بی ستاره شده ای؟
روی قلب چه کسی پا گذاشته ای؟
کاش بودی امشب خیس باران نگاهم می شدی!
آری می دانم مشکل،مشکل من است که یادم نمی رود
 اما چکار کنم که دلم برای تو تنگ شده است... 
+ نوشته شده در  86/04/28ساعت 18:12  توسط سمیرا | 
+ نوشته شده در  86/04/28ساعت 18:9  توسط سمیرا | 

 
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است
 
 
نکند دل ديگري او را سير کرده است
 
 
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
 

تنها دقايقي چند تأخير کرده است

 

گفتم امروز هواسرد بوده است

 

شايد موعد قرار تغيير کرده است

 

 خنديد به سادگيم آيينه و گفت

 

احساس پاک تو را زنجير کرده است

 

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

 

گفت خوابي سال‌ها دير کرده است

 

در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه!

 

عشق تو عجيب مرا پير کرده است

 

راست گفت آيينه که منتظر نباش

 

او براي هميشه دير کرده است.

+ نوشته شده در  85/11/29ساعت 16:56  توسط سمیرا | 
 

اگر ماه بودم،به هر جا که بودم


سراغ تو را از خدا مي گرفتم


و گر سنگ بودم،به هر جا که بودي


سر رهگذار تو جا مي گرفتم


* * *


اگر ماه بودي،به صد ناز،شايد


شبي بر لب بام من مي نشستي


وگر سنگ بودي،به هر جا که بودم


مرا مي شکستي،مرا مي شکستي!

+ نوشته شده در  85/11/28ساعت 16:24  توسط سمیرا | 
+ نوشته شده در  85/11/21ساعت 15:50  توسط سمیرا | 

خانه بدوش تو شدم بنگر مرا تا کجا کشاندی

عاشق روی تو شدم،تو که جان مرا به لب رساندی

ای با تو بودن حسرت دیرینه من

ای راز عشقت تا ابد در سینه من

از تو بردین خیلی سخت نازنین

به تو رسیدن خیلی سخت نازنین

ای با تو بودن حسرت دیرینه من

ای راز عشقت تا ابد در سینه من

+ نوشته شده در  85/11/14ساعت 15:52  توسط سمیرا | 

در روي پلي ايستاده ام
در تاريکي انتظار مي کشم
فکر مي کردم که تا الان اينجا خواهي بود
چيزي به جز باران نيست
جاي پايي روي زمين نيست
گوش مي دهم ولي هيچ صدايي نيست
هيچکس سعي نمي کند مراپيدا کند
کسي نخواهد بود که بيايد و مرا به خانه به خانه ببرد
شب بسيار سرديست
سعي مي کنم که اين زندگي را بسنجم
نمي خواهي که مرا با دستانت ببري؟
مرا به جايي جديد ببري
نمي دانم چه کسي هستي..........
اما من....من با تو هستم
دنباله يک جايي ميگردم
درپي چهره اي مي گردم
ايا کسي اينجا هست که من بشناسم؟
چون هيچ چيزبه صورته درست پيش نمي رود
و همه چيزاشفته است...
و هيچ کس دوست ندارد که تنها باشد
کسي نيست که سعي کند من راپيدا کند...؟
کسي نخواهد بود که بيايد و مرا به خانه به خانه ببرد
شب بسيار سرديست
سعي مي کنم که اين زندگي را بسنجم
نمي خواهي که مرا با دستانت ببري؟
مرا به جايي جديد ببري
نمي دانم چه کسي هستي..........
اما من....من با تو هستم
اوه...چرا همه چيز اشفته است؟
شايد ديوانه شده ام.....
بله.بله.بله.....
شب بسيار سرديست
سعي مي کنم که اين زندگي را بسنجم
نمي خواهي که مرا با دستانت ببري؟
مرا به جايي جديد ببري
نمي دانم چه کسي هستي..........
اما من....من با تو هستم

+ نوشته شده در  85/11/13ساعت 14:53  توسط سمیرا | 

فعل رفتن رو صرف کن :

رفتم ... رفتي ... رفت...

ساکت مي شوم، مي خندم،

ولي خنده ام تلخ مي شود.

استاد داد مي زند :

خوب بعد؟ ادامه بده . و

 من مي گويم :

رفت ...رفت ...رفت...

 رفت و دلم شکست...

غم رو دلم نشست...

رفت شاديم بمرد...

شور از دلم ببرد .

رفت...رفت...رفت و

 من مي خندم و مي گويم :

 خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...

کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 15:18  توسط سمیرا | 
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری

    آخه مگه حرفی زدم،زخم زبونی من زدم

        آره همش بهونه بود مساله یار دیگه بود

            دلت هوایی شده بود،کار از کار گذشته بود

                 برو با یارت عزیزم،رها کن این تن منو

                       الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

                             اما یه قول بهم بده،یارتو  تنها نذاری

                                  که مثل من اسیر بشه،آواره از خونه بشه

                                       منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم

                                             قلبمو سنگیش بکنم،عشقتو خاکستر بکنم

                                                 اگه یه روزخواستی گلم کسی رونفرینش کنی

                                                       بگو که مثل من بشه،زجر جدایی بکشه

+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 19:29  توسط سمیرا | 

ليلی زير درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.

گل داد سرخ سرخ  

گلها انار شد داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست ليلی چکيد.

ليلی انار ترک خورده را از درخت چيد.

مجنون به ليلی اش رسيد.

خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  85/09/14ساعت 11:2  توسط سمیرا | 

برای من نوشته گذشته ها گذشته

تمام قصه ها هوس بود

برای او نوشتم برای تو هوس بود

 ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی دیوونه نگاتم

یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا جون دارم باهاتم

نوشته هر چی بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته ای زیادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل توی قفس مرد

کاشکی نبسته بودم زندگی مو به چشمات

کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم

به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم

+ نوشته شده در  85/08/05ساعت 14:55  توسط سمیرا | 

به شکوفه ها قسم 

 

به خاطر تو بهشتی در زمین بپا کرده ام

 

به رنگ آسمان

 

به رنگ عشق ومهربانی

 

می دانم که باور نداری:

 

اما بارانی که قلب سیاهم را شست

 

کوکب هایی که بهاریم کردند

 

صنوبری که اشکهایم را ریخت

 

آینه ای که شکست و ستاره ای که تنها ماند

 

شهادت می دهند که به شوق بازگشت تو

 

دل تنگم را جلا دادم ورنگین کمان مهر را

 

در درونم شعله ور ساختم

 

ای گل یاسم بازگرد

 

که من از آسمان چیزی کم ندارم

 

+ نوشته شده در  85/07/06ساعت 9:2  توسط سمیرا | 

 

نه

 

این قرارمون نبود ،تو بی خبر بری

 

من خسته شم که تو  بی همسفر بری

 

نه

 

این قرارمون نبود، من رنگ شب بشم

 

تو سرسپرده شی ،من جون به لب  بشم

 

باور نمی کنم این تو ،خود تویی

 

این تو که از خودش بی خود شده تویی

 

باور نمی کنم عشق منی هنوز  

 

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

 

وقتی زندونی تو هوس، مثل پروازی تو قفس

 

این رسم همراهی نشد ای همنفس

 

وقتی قلبت از من جداست ،سرگردون بی همصداست

 

انگار که دستت با دست من نا آشناس

 

نه

 

این قرارمون نبود ،تو بی خبر بری

 

من خسته شم که تو  بی همسفر بری

 

+ نوشته شده در  85/07/05ساعت 14:18  توسط سمیرا | 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده

به منه خسته و بی حوصله هشدار نده

بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه

به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده

به خدا من خودم رفتنیم

واسه دیگران تو شمعی

واسه من خاموش و غمگین

برای خودی تو دردی

واسه غریبه تسکین

واسه دیگران حقیقت

واسه من عین سرابی

برای همه ستاره

واسه من مثل شهابی

وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

به خدا من خودم رفتنیم

+ نوشته شده در  85/06/30ساعت 12:20  توسط سمیرا | 
اينجا سراي چشمان خسته است

پلكها خميازه مي كشند

حتي خميازه ها نيز عصا بدست راه مي روند.....

اه كه اينجا كمر تنهايي اشك نيز خم شده است

واي كه اينجا....

حتي سلام باران نيز تكراريست....

يك نفر.....يك نفر دلتنگ است،يك نفر مي گرید

يك نفر سخت دلش باراني است

يك نفر در گلوي خويش بغضي خيس دارد

بغضي كال دارد...

يك نفر طرح وداع مي كشد روي گل سرخ خيال....

اينجا سراي عشق بي همتاي ماست....